"۱- خط قرمز حسینیان تاریخ، جنگ نیست (به استقبال شهادت می رویم) ۲- سید الشهدا (ع): ما حق حکومت داریم نه شما (احترام به حسین(ع)؟ یا اقتدا به حسین (ع)؟) ۳- زینب (ع)، رهبر زنان جهان خواهد بود (یزید م
بسمالله الرحمن الرحیم
اَلسَّلَامُ عَلَی الْحُسَیْنِ، اَلسَّلَامُ عَلَی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ، اَلسَّلَامُ عَلَی اَنْصَارِ الْحُسَیْن. خدمت عزیزان عرض سلام میکنم.
چند نکته را در باب شرایط و موقعیتی که همه میدانند چه خبر است و چه اتفاقی دارد میافتد و باز هم آن اتفاق میافتد، به عنوان نوعی اخطار برای امروز و فردا و پسفردا بیان میدارم. کسانی در آن زمان و همیشه یک پیشفرضی دارند مبنی بر این که خط قرمز ما کشته شدن است و خط قرمز، جنگ است؛ یعنی بعضی افراد فکر کردهاند این یک اصل مطلق کلی است که ما باید کاری انجام دهیم که به هیچ وجه جنگ اتفاق نیفتد. این موضوع یک اصل مطلق نیست. اصل مطلق زمانی است که شما را به جنگ مجبور نکنند؛ یعنی شما را بین ذلت و جنگ مخیر نسازند. تا پیش از رسیدن به مرز ذلت، راههای بسیار زیادی برای اجتهاد و انعطافپذیری باز است؛ اما وقتی ما به یک دوراهی میرسیم که طرف مقابل و دشمن میگوید: «من یا شما را میکشم و نابود میکنم، یا شما باید زانو بزنید و تسلیم شوید»، شرایط تفاوت میکند. این دقیقاً همان اتفاقی است که در روز عاشورا رخ داد. حضرت سیدالشهداء(ع) فرمودند: «این افراد ما را بر سر یک دوراهی قرار دادهاند و اکنون راه سومی وجود ندارد؛ آنها میگویند یا ما شما را میکشیم و نابود میکنیم، یا شما باید به ذلت و بردگی تن بدهید و تسلیم شوید». آن حضرت در آن هنگام فرمودند: «هَیْهَاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ»؛ ذلت از ما دور است، ذلت بسیار از ما دور است. ما هرگز جنگطلب نیستیم، اما در برابر فرد متجاوز، ما جنگطلب هستیم؛ آری، ما در برابر متجاوز ایستادگی میکنیم. در برابر کسانی که ما را بین جنگ و ذلت مخیر میکنند، شعار ما در برابر آنها «جنگ جنگ تا پیروزی» است؛ و این همان شعاری است که امام حسین(ع) هم بیان فرمودند. ایشان سپس در یکی از سخنرانیهای خود فرمودند: اگر ما در این نبرد پیروز شویم، این پیروزی بر اساس سنت الهی برای ما خواهد بود؛ زیرا ما در گذشته هم در نبردهای فراوانی پیروز شدیم. دشمنان ما مشرک، کافر، بتپرست و غرق در خرافات بودند و ما پیروز شدیم و آنها را هدایت کردیم و اوضاع را تغییر دادیم. اما اگر سرنوشت ما در این نبرد نابرابر، پس از همه خیانتهایی که به ما شد، کشته شدن باشد، من به مرگ خوشآمد میگویم». امام حسین(ع) فرمودند: زندگی چندروزه در کنار افراد ظالم و ستمگران به هیچ وجه برای ما قابل تحمل نیست. و اگر به ما بگویند: یا باید زیر بار ستمگران و زیر سایه آنها زندگی کنید یا کشته شوید، امام حسین(ع) فرمودند: شما حتماً کشته شدن را برگزینید؛ و من به شما میآموزم که چگونه در این راه کشته شوید. خط قرمز ما وقوع جنگ نیست؛ زیرا در شرایط خاصی، انسان حتماً باید بجنگد و باید کشته و شهید بدهد. دشمنان سرها را بر سر نیزه میبردند، همانگونه که امروز هم دست به بمباران و ترور میزنند. اگر شما بر سر دوراهیای قرار بگیرید که دشمن بگوید: شما باید از حق خود دست بکشید وگرنه ما کشور شما را به عصر حجر برمیگردانیم و همه شما را نابود میکنیم! در آن هنگام انسان باید در برابر چنین کسانی بایستد و بجنگد. شما دیدید که برخلاف ادعای همه کسانی که میگفتند نمیتوان با این افراد جنگید، رزمندگان ما جنگیدند و ما به پیروزی رسیدیم. پس این یک نکته.
در صبح روز عاشورا، افرادی به عنوان نصیحت نزد امام حسین(ع) آمدند؛ از همان افراد عافیتطلبی که همیشه در میانه دو صندلی مینشینند و در صبح عاشورا هم حضور داشتند و به اردوگاه امام حسین(ع) میآمدند و میگفتند: شما خود را به کشتن ندهید؛ شما فرزندان پیامبر هستید و نباید این کارها را انجام دهید. هرچند حق با شماست اینها بد هستند، ولی شما واقعبین باشید و این اقدامات را نکنید؛ خود را به کشتن ندهید تا فرزندان پیامبر به اسارت نروند». امام حسین(ع) فرمودند: «خداوند اراده فرموده است که من را کشته ببیند؛ زیرا راه دیگری برای ما باقی نمانده است و ما زندگی به هر قیمتی را نمیخواهیم». آنها گفتند: تکلیف خانواده و زنان و کودکان شما چه میشود؟ حضرت فرمودند: «خداوند اراده فرموده است که آنها را اسیر و در زنجیر ببیند». ما دیگر خط قرمز نداریم. دشمن شما هم دیگر دوپهلو و مبهم سخن نمیگوید، بلکه با صراحت تمام میگوید شما بردگان ما هستید.
بعد آنها به امام حسین(ع) گفتند: آیا ممکن نیست شما راه سومی پیدا کنید تا تسلیم شوید و سخنان آنها را بپذیرید تا کشته نشوید و اندکی ذلت را تحمل کنید؟ این کار چه اشکالی دارد در حالی که حفظ جان انسان مهمتر است؟ امام حسین(ع) در صبح عاشورا پس از اقامه نماز صبح، به همان تعداد اندک یاران خود فرمودند: تا چند ساعت دیگر همه شما کشته خواهید شد و خداوند به کشته شدن و شهادت شما اجازه داده است. خداوندی که به ریخته شدن هیچ خونی از انسانهای مظلوم راضی نیست، ریختن خون افراد ظالم را لازم دانسته است. امام حسین(ع) فرمودند: «خداوند به شهادت شما اجازه داده است؛ پس بر شما باد استقامت و پایداری تا شهادت. امروز روز بسیار سختی خواهد بود و تا پیش از فرارسیدن شب، سرهای همه ما بریده خواهد شد؛ اما خداوند اجازه داده است. ما در اینجا نهتنها مجاز، بلکه موظف هستیم که تا پای جان بجنگیم و کشته شویم. دشمنان ما را بر سر دوراهیای قرار دادهاند که ما هیچ توجیهی برای نجنگیدن در برابر آنها نداریم.
در صبح عاشورا گفتگوهایی اتفاق داده و دشمنان چند باری رفتوآمد کردند. امام حسین(ع) دستور دادند پشت خیمهها آتشی روشن کنند و گودالهایی از آتش با هیزم و نیهای آن منطقه نیزار برپا سازند تا مبادا دشمن ناگهان از پشت سر به خیمهها شبیخون بزند. در این میان، فردی سوار بر اسب از سوی لشکر دشمن پیش آمد و بدون این که سلامی بدهد یا سخن محترمانهای بگوید، با تکبری خاص که گویای این بود که ما ارباب شما هستیم و کار شما تمام است، نگاهی به اردوگاه و خیمههای امام حسین(ع) انداخت و با مشاهده آتش در پشت خیمهها فریاد زد: ای حسین! آیا تو هنوز به جهنم نرفته، برای خودت در این دنیا آتش جهنم برپا کردهای؟! دشمنان هرگز نمیگویند که ما ضد اسلام هستیم یا بهشت و جهنم را قبول نداریم، بلکه آنها هم همه این سخنان مذهبی را به زبان میآورند و حتی امام حسین(ع) را نصیحت میکنند که: چرا ایستادگی میکنی؟ تسلیم شو تا نه خودت کشته شوی و نه سایر همراهان تو؛ تسلیم شو و منطقی رفتار کن! ای حسین! آیا پیش از جهنم قیامت، در دنیا برای خودت جهنم ساختهای؟ امام حسین(ع) پرسیدند: چه کسی دارد این سخنان را میگوید؟ گمان میکنم این صدای شمر است!
شما میدانید که شمر 20 سال پیش از آن واقعه، از فرماندهان لشکر امیرالمؤمنین(ع) بود و در جنگ صفین علیه معاویه جنگیده بود و در کنار امام حسن و امام حسین(ع) با دشمنان پیکار کرده بود. اما همان فردی که روزی فرمانده و جانباز لشکر علی(ع) بود، بیست سال بعد به فرمانده لشکر یزید تبدیل شد و آمد تا سر از پیکر امام حسین(ع) جدا کند. ما خودمان هم نظیر این نمونهها را در تاریخ دیدهایم؛ در دوران انقلاب افرادی را داشتیم که در دهه 60 مواضع تندی داشتند، اما در دهههای هشتاد و نود تغییر مسیر دادند؛ افرادی که شعار ضد آمریکایی سر میدادند، بعدها به دامن آمریکا پناه بردند و حتی از آمریکاییها خواستند که به ایران حمله نظامی کنند. عین این وقایع در آن دوران هم اتفاق افتاده بود.
شمر، فرمانده پیشین امیرالمؤمنین(ع) و جانبازی که چندین بار با پای پیاده و بدون سوار شدن بر اسب به زیارت خانه خدا رفته بود، حالا آمده بود و چنین سخنانی را بر زبان میراند. امام حسین(ع) از خیمه بیرون آمدند و به او فرمودند: ای بچه بزچران بیابانی! در میان من و تو، آن کسی که اهل جهنم و سزاوار آتش است تو هستی که خیانت کردی و به گذشته خود پشت کردی! جناب "مسلم بن عوسجه" که از شهدای والامقام کربلا است، در آنجا حضور داشت و به امام حسین(ع) عرض کرد: ای فرزند رسول خدا! جان من فدای شما باد؛ من الآن میتوانم او را با تیر بزنم، چرا که او در تیررس من است. اما امام حسین(ع) فرمودند: خیر؛ ما هرگز جنگ را آغاز نمیکنیم. ما در هیچ نبردی تیر نخست را پرتاب نمیکنیم و همواره نخستین شهید و کشته در هر میدانی از ما خواهد بود؛ اجازه بدهید ابتدا آنها نبرد را آغاز کنند. سپس امام حسین(ع) سوار بر اسب شدند و همراه با چند تن از یاران خود به سمت نیروهای عمر بن سعد حرکت کردند.
جناب "بُرَیر" که شخصیتی فرهنگی، حافظ و معلم قرآن، باتقوا و فردی شناختهشده در میان مردم کوفه بود، در کنار حضرت حضور داشت. امام حسین(ع) به او فرمودند: شما با این مردم سخن بگو؛ زیرا برخی از این افراد نادان هستند و فریب خوردهاند و به آنها دروغ گفته شده است. شما برو و به شبهات و پرسشهای عامه مردم پاسخ بده و رهبران و بزرگان آنها را هم نصیحت کن؛ شما بروید و جهاد تبیین انجام دهید. جناب بریر رفت و به آنها گفت: شما همیشه نام خدا را بر زبان جاری میکنید؛ آیا شما از این پروردگار هراسی هم در دل دارید یا صرفاً نام او را به زبان میآورید؟ بریر به آنان گفت: آیا شما از یک سو دم از خدا میزنید و از سوی دیگر مروارید گرانبهای رسول خدا و فرزندان پیامبر را که در اینجا حاضر هستند، محاصره کردهاید تا آنها را به شهادت برسانید و حتی آب را بر روی آنان بستهاید؟ چگونه هم نام خدا را میبرید و هم اینگونه جنایت میکنید؟
این دقیقاً همان رفتاری است که امروزه هم میبینیم. سران رژیم اسرائیل با نمادهای ستاره داوود و کوه صهیون خود را نشان میدهند، حاکمان آلسعود عنوان «خادمالحرمین» را یدک میکشند، دونالد ترامپ خبیث در آمریکا به کلیسا میرود و در فیلمی که نشان دادند دعا هم میکرد! شاه سابق ایران هم به حرم امام رضا(ع) میرفت. دشمنان هرگز نمیگفتند که ما اساساً به خدا و دین اعتقادی نداریم، بلکه میگفتند ما دین را تا جایی قبول داریم که منافع ما حفظ شود.
جناب بریر به آنها گفت: شما هم دم از خدا میزنید و از بهشت و جهنم سخن میگویید و هم آمدهاید تا تنها میراث و تجلی پیامبر خدا را به قتل برسانید؟ در پاسخ به بریر، یکی از فرماندهان لشکر کوفه گفت: ما قصد کشتن شما را نداریم، بلکه این خود شما هستید که خود را به کشتن میدهید! شما برای براندازی حکومت یزید آمدهاید و ما مأمور شدهایم تا جلوی حرکت شما را بگیریم؛ به ما دستور دادهاند که شما را بازداشت کنیم و تحویل دهیم، ما صرفاً مأمور و معذور هستیم. ما نمیخواهیم شما را بکشیم، ولی خودتان با اعمال خودتان ما را ناچار به این کار میکنید. قصد ما این است که شما را تحویل عبیدالله بن زیاد بدهیم. این که او پس از تحویل با شما چه خواهد کرد به ما ربطی ندارد، چرا که ما اصلاً تصمیمگیرنده نیستیم!
جناب بریر در پاسخ به او گفت: شما دو گروه هستید: گروهی از شما که در جایگاه رهبری قرار دارید، فاسد هستید و گروهی دیگر هم نادان و فریبخورده هستید. مگر شما هزاران نامه ننوشتید که ما زیر بار ظلم و ستم هستیم و قصد قیام داریم و از حسین خواستید که بیاید و رهبر شما باشد؟ مگر آن نامهها، سوگندها، پیمانها، مُهرها و امضاها متعلق به شما نبود؟ حالا همه شما به عهد و امضای خود خیانت کردهاید و خداوند بر این ماجرا گواه بسیار خوبی است. اما حالا که شما چنین خطایی مرتکب شدید و به شعارهای خود پشت پا زدید؛ شمایی که شعار میدادید خواهان برانداری حکومت هستید و از حسین میخواستید به یاری شما بشتابد و رهبری شما را بر عهده بگیرد، حال که او آمد، شما ترسیدید و خیانت ورزیدید و شعار "یا مرگ یا حسین" شما به "زندگی بدون حسین" بدل شد؟ بسیار خوب! حالا که شما پیمانشکنی کردید، ما به کوفه نمیآییم و به سمت منطقه دیگری میرویم. اما لشکریان عمر سعد گفتند: ما هرگز اجازه چنین کاری را به شما نمیدهیم؛ ما نه اجازه میدهیم شما به جای دیگری بروید و نه میگذاریم وارد کوفه شوید؛ شما در همین نقطه یا باید تسلیم شوید یا کشته خواهید شد. جناب بریر گفت: خاک بر سر شما باد! شما خاندان پیامبر را برای یاری خود فراخواندید و ادعا کردید که جانفدای حسین هستید؛ اما زمانی که او نزد شما آمد، شما او را در برابر دشمن تنها گذاشتید و حالا میخواهید او را تسلیم دشمن سازید؟ شما آب فرات را که حتی حیوانات از آن مینوشند، مانع میشوید که کودکان حسین از آن بنوشند؟
شما نظیر این جنایتها را در روزگار الآن هم دیدید که متجاوزان در غزه، لبنان و یمن با مردم مظلوم چه کردند؛ و اگر توانایی آن را داشتند، جنایاتی بهمراتب بدتر را علیه مردم ایران رقم میزدند.
بریر به آنان گفت: شما چه بد جامعهای برای فرزندان پیامبر خود بودید! در این هنگام، یکی از لشکریان دشمن برخاست و به بریر گفت: تو پیش از این هم در کوفه برای ما سخنرانیهای بیهوده میکردی؛ الآن دیگر چه میگویی؟ جناب بریر گفت: سپاس خداوندی را سزاست که باطن پلید شما را بیش از پیش به من شناساند. من میدانستم که شما آدم حسابی نیستید، ولی تا این حد نمیدانستم شما چهره واقعی خودتان را افشا کردید. پروردگارا! من از این نامردان، خائنان و ترسوها بیزار و متنفر هستم. من دشمن این افراد هستم و اعلام میکنم که من با شما دشمن هستم و ما با شما هیچ سازش و صلحی نداریم. بعد بریر با نوک شمشیر خود خطی بر روی زمین کشید و گفت: ما تا به امروز با هم یک امت بودیم، اما از این پس ما دو امت جدا از یکدیگر هستیم. ما دیگر در کنار شما نخواهیم بود؛ چرا که امکان ندارد انسان هم با کفر، دشمنان و استکبار همپیمان باشد و هم ادعای مسلمانی کند. از این پس، ما و شما دو امت متفاوت هستیم؛ یعنی شما در نظر ما هیچ تفاوتی با کفار و دشمنان ندارید. پروردگارا! فقر و گرفتاری را بر این افراد مسلط گردان تا روزی که با مرگ خود به پیشگاه تو برسند و در معرض عذاب و خشم شدید تو قرار گیرند. بعد جناب بریر به دل سپاه دشمن زد، چند تن از آنان را به هلاکت رساند و در نهایت، دشمنان او را تیرباران کردند و شهید شد. ببینید عین همین مباحث – حتی نمیگویم شبیه – عین همین تعابیر، همیشه در طول تاریخ همیشه جریان دارد گاهی خیلی عریان است مثل الآن.
الآن که ایام اربعین فرارسیده است و زائران در مسیر اربعین گام برمیدارند، من چند نکته از سیره حضرت سیدالشهداء(ع) و حضرت زینب کبری(س) بیان میدارم تا به دوستان و دشمنان نشان دهیم که مقتدا و رهبران حقیقی ما، امام حسین و حضرت زینب هستند. گروهی از افرادی که به امام حسین(ع) ابراز ارادت میکنند، اعم از شیعه و غیر شیعه، و بهویژه که سخن ما متوجه برخی شیعیان است، ارادت خود را تنها در سطح برپایی مراسم بزرگداشت برای امام حسین و شهدای کربلا، برپایی عزاداری، رفتن به زیارت، اطعام دادن و زنده نگه داشتن نام و یاد آنان خلاصه کردهاند و تنها تا این محدوده خود را حسینی میدانند؛ اما آنها شخصیت و نهضت امام حسین(ع) را موضوعی منحصر به گذشته و تاریخ تلقی میکنند؛ گویی که ماجرای کربلا صرفاً یک اختلاف شخصی میان حسین و یزید بوده است! گویی این ماجرا صرفاً یک اختلاف شخصی میان امام حسین و یزید بوده است و الآن که نه یزیدی وجود دارد و نه حسینی، ما وظیفهای جز ادای احترام نداریم؛ به این معنا که ما دوستدار حسین هستیم و امام حسین را دوست میداریم، اما پیرو خط فکری و عملی امام حسین نیستیم. کسانی که معتقدند امام حسین(ع)، حضرت زینب(س)، شهدای کربلا و شهدای پیش و پس از آن واقعه صرفاً به تاریخ پیوستهاند، کم نیستند. همه رهبران ما به فیض شهادت رسیدهاند؛ یعنی مذهب تشیع مذهبی است که حتی یکی از امامان آن با مرگ طبیعی از دنیا نرفت و دشمنان همه آنها را یا با ضربت شمشیر به شهادت رساندند یا با سم ترور کردند.
در عین حال، در میان ما کسانی هستند که چه در جایگاه روشنفکر و چه بام افراد متدین متحجر، از امام حسین(ع) به نیکی یاد میکنند، اما معتقدند که این قیام هیچ ارتباطی با زندگی امروز ما، مسلمانان و بشریت ندارد! آنها این واقعه را موضوعی متعلق به گذشته میدانند که تمام شده و ما تنها باید به آن ادای احترام کنیم؛ اما این باور را که این راه همچنان امتداد دارد و ما باید علاوه بر محبت، از راه و سیره ایشان اطاعت هم بکنیم، نمیپذیرند. این افراد برای اثبات نظر خود توجیهات روشنفکری، توجیهات سکولار و توجیهات شبهمذهبی مطرح میکنند. توجیه مذهبی آنها از این قبیل است که میگویند: آنان امامان معصوم بودند و چون ما معصوم نیستیم، کلاً ما وظیفهای نداریم! ما حتی در حد یک فرد غیرمعصوم هم وظیفهای نداریم تا زمانی که امام معصوم بعدی ظهور کند، و چون ایشان بیایند، خودش میداند که چه اقدامی انجام بدهد! بنابراین ما وظیفهای جز برپایی عزاداری و رفتن به زیارت نداریم. آنها معتقدند که ما نباید قیام عاشورا را با مسائل روز ارتباط بدهیم و نباید دست به شبیهسازی بزنیم؛ نباید بگوییم چون آنان در آن روزگار چنان سخن گفتند، ما هم امروز باید چنین سخن بگوییم، یا چون آنان چنان ایستادگی کردند، ما هم امروز باید همانگونه عمل کنیم. آنها این قبیل نتیجهگیریها را نمیپذیرند. این گروهها میگویند این رخداد صرفاً یک نوستالژی، یک برگ تلخ اما باشکوه از تاریخ، یک اندوه ازلی و بخشی از فرهنگ جامعه دینی از منظری صرفاً جامعهشناختی است؛ درست مانند جوامعی که فرهنگ آنها بتپرستی است، یا جامعهای که فرهنگ آن بر فساد و فحشا استوار است، یا جامعهای که فرهنگ چپ یا لیبرال دارد؛ فرهنگ این مردم هم شیعی و امام حسینی است. آنها اسلام و تشیع را تنها به عنوان یک فرهنگ اجتماعی و به عنوان یک واقعیت باید دید و به آن احترام گذاشت، اما معتقدند که قرار نیست این آموزهها وظیفه، تکلیف و مرز مشروعیت یا عدم مشروعیت حکومتها را برای ما تعیین کند.
دقت کنید، عباراتی را که شخص حضرت سیدالشهداء(ع) صریحاً بیان فرمودند، نه جریانهای متحجر و نه جریانهای غربزده هیچیک بازگو نمیکنند؛ زیرا هر دو جریان میخواهند امام حسین(ع) الگو نباشد. آنها میخواهند امام حسین و حضرت زینب(س) جزو مفاخر تاریخی باشند، اما در جایگاه پیشوا و الگو قرار نگیرند. در خصوص مواضعی که خود امام حسین(ع) در کربلا و حضرت زینب(س) در اربعین و مقاطع پیش و پس از آن اتخاذ کردند. اول این که امام حسین(ع) فرمودند: «لَکُمْ فِیَّ أُسْوَةٌ»؛ یعنی من برای شما الگو هستم. اسوه به معنای الگو است؛ یعنی شما باید طبق همان موضع و رفتاری که من در برابر ستم، بیعدالتی و انحرافات نشان دادم، در همین خط من گام بردارید. وقتی شخصیتی کاری انجام میدهد و میگوید سیره و رفتار من برای شما الگو است، یعنی شما هم باید دقیقاً همان رفتار من را تکرار کنید و در برابر ستمگران منطقهای، بومی، بینالمللی و جهانی ایستادگی ورزید. گروهی ادعا میکنند کلام حضرت که فرمودند «لَکُمْ فِیَّ أُسْوَةٌ»، من برای شما الگو هستم اینها صرفاً یک تشبیه کلامی بوده و مقصود خاصی از آن نداشتند! یعنی این که این پیشوایان سرسلسله همه آزادگان جهان و پیشاهنگان نهضتی هستند که مبارزه با ستم در آن باید تا آخرالزمان تداوم یابد، قبول ندارند.
آنان درباره حضرت زینب(س) هم چنین میاندیشند که ایشان صرفاً زنی ندبهخوان، ستمکش، اهل ناله و اسیری ترحمانگیز است که با این زینب مشکلی ندارند؛ اما با زینبی که با اقتدار میایستد و میفرماید هر چه از جانب پروردگار بر ما گذشت زیبا بود و شما پلید هستید، و خطاب به یزید میگوید: «وَ اللَّهِ لَا تَمْحُو ذِکْرَنَا» (به خدا سوگند که تو هرگز نخواهی توانست یاد و نام ما را از تاریخ محو کنی)، با این زینب و با زنانی که پیرو این مکتب هستند (زنان زینبی) مشکل دارند.
فردی که رفیق گرمابه و گلستان صدام بوده و همیشه با هم بودند او کتابی نوشته و آنجا گفته است که وقتی صدام، شهید آیتالله سید محمدباقر صدر را برای شکنجه و اعدام بازداشت کرد، فرمان داد خواهر او، بنتالهدی صدر را هم بازداشت کنید و او را هم اعدام کنید! آن شخص میگوید من به صدام گفتم: تو با خواهر او چه کار داری؟ او یک زن است و بازداشت و شکنجه و اعدام یک خانم برای وجهه حکومت تو خوب نیست؛ او را رها کن. اما صدام در پاسخ گفت: خیر؛ من اشتباه یزید را تکرار نخواهم کرد که حسین را به قتل برسانم و زینب را زنده بگذارم تا او بیاید و ریشه من را بزند! این نکته بسیار قابل تأمل است چون خودشان هم میدانند که صدامحسین یزید است. الآن وضعیت در سراسر جهان به همین صورت است.
هنگامی که حضرت زینب(س) وضعیت امام سجاد(ع) را دیدند که تازیانه خورده، در زنجیر هستند، و با بدنی خونین و بیمار در معرض شدیدترین فشارها، اهانتها و تهدیدها قرار دارند، و دیدند که حضرت سجاد(ع) در سنین جوانی به خاطر کارهایی که با امام حسین(ع) شده تحت فشار است، برای این که حضرت زینب(س) به ایشان آرامش بدهد گفت این بیابانهای خشک و این شنهایی را که به خون پاک حسین و یاران او قرمز شد میبینی؟ «یَنْصِبُونَ لِهَذَا الطَّفِّ عَلَمًا لِقَبْرِ أَبِیکَ سَیِّدِ الشُّهَدَاءِ لَا یَدْرُسُ أَثَرُهُ وَ لَا یَعْفُو رَسْمُهُ عَلَى کُرُورِ اللَّیَالِی وَ الْأَیَّامِ»؛ شبها و روزهای بیشماری سپری خواهد شد و این مکان به بارگاه و قبلهگاه همه آزادگان عالم بدل خواهد گشت، و اثر و بارگاه خونین پدر تو هرگز فراموش و محو نخواهد شد؛ تاریخ ما به پایان نرسیده، بلکه تاریخ راستین ما تازه آغاز شده است. این دیدگاه رهبران ما به این ماجرا است.
شخص حضرت سیدالشهداء(ع) هم در مسیر کربلا و در سرزمین کربلا بارها این کلام را به کار بردند: «عَلَى الْإِسْلَامِ السَّلَامُ إِذْ قَدْ بُلِیَتِ الْأُمَّةُ بِرَاعٍ مِثْلِ یَزِیدَ»؛ خداحافظ اسلام! اگر جامعه اسلامی از الآن تا ابد به حاکمانی گرفتار شود که مثل اینها دین صرفاً لقلقه زبان آنهاست و به هیچی عقیده ندارند، دیگر نشانی از اسلام باقی نخواهد ماند.
روایت شده است که پیامبر اکرم(ص) در اواخر عمر شریف خود خواب و مکاشفهای دیدند، و دیدند که ایشان خیلی ناراحت است. از ایشان پرسیدند که چه شده؟ ایشان فرمودند دیدم که بوزینگان پس از رحلت من از منبر من بالا میروند، بنیامیه کسانی بودند که سالها با اسلام جنگیدند، بعد در ظاهر اظهار مسلمانی کردند و بعد، در ارکان حکومت نفوذ کردند و بعد حکومت و منبر پیامبر را گرفتند و سرانجام امام حسین(ع) را به نام اسلام کشتند! در حالی که همان افراد در گذشته با پرچم کفر علیه پیامبر میجنگیدند.
راوی نقل میکند که پیامبر اکرم(ص) پس از آن رؤیا، ما در آن چند ماه پایانی عمر پیامبر اکرم(ص)، دیگر هرگز آن حضرت را خندان ندیدیم؛ زیرا ایشان آگاه شده بودند که حکومت اسلامی به دست چنین حاکمان فاسدی خواهد افتاد. وضعیتی که امروز در جهان اسلام وجود دارد که تمام کشورهای مسلمان مثل شاه ایران، آل سعود و... حاکم هستند اینها ادامه همان بوزینهها هستند. امام حسین(ع) فرمودند: شخصی مانند من با شخصی مانند یزید بیعت نخواهد کرد. یعنی مسئله من و یزید نیست! چرا امام حسین فرمودند فردی مانند من با فردی مانند تو دست بیعت نمیدهد و تو را به رسمیت نمیشناسد و با تو مبارزه میکند؟ این همان نکتهای است که امام شهید ما هم در آخرین سخنرانی خود، چند روز پیش از ترور و شهادتشان بر زبان آوردند و گفتند: ملت ما هم میگویند که مانند ما با مثل یزیدی بیعت و سازش نخواهد کرد. امروز هم آمریکا، اسرائیل و انگلیس در همان موضع استکباری قرار دارند و همان تقابل تاریخی خط حسینی و یزیدی برپا است. حضرت فرمودند فردی مانند من هرگز با جریان شما همراهی نخواهد کرد؛ زیرا اگر زمام امور به حاکمانی نظیر یزید واگذار شود، فاتحه اسلام خوانده است. ایشان فرمودند ما با این افراد پیکار میکنیم؛ چرا که نزاع ما با آنان بر سر مسائل جزئی نیست، بلکه ما با یکدیگر نبردی مبنایی داریم. آن حضرت فرمودند: «نَحْنُ أَوْلَى بِوِلَایَةِ هَذَا الْأَمْرِ عَلَیْکُمْ مِنْ هَؤُلَاءِ الْمُدَّعِینَ مَا لَیْسَ لَهُمْ». بر خلاف این که کسانی میگویند امام حسین انگیزه حکومت نداشت و تنها میخواست بیعت نکند و به جای دیگری برود، آن حضرت حداقل در چهار مقطع از مدینه تا مکه و کربلا صریحاً فرمودند که حکومت حق من است و حاکمیت جامعه اسلامی نباید در اختیار افراد فاسد قرار گیرد. حضرت فرمودند: «نَحْنُ أَهْلُ بَیْتِ النَّبِیِّ»؛ ما خاندان پیامبر و شاگردان آن مکتب هستیم ما به اداره امور جامعه احق هستیم، «یَکُونُ أَرْضَى لِلَّهِ عَنْکُمْ» خواهد بود. حکومتی که مورد رضایت پروردگار است، حکومت علی، حسن و حسین(علیهمالسلام) است و این حاکمان ستمگر مدعی جایگاهی هستند که «لَیْسَ لَهُمْ» و به آنان تعلق ندارد اینها حق حاکمیت ندارند. آن حضرت فرمودند: «السَّائِرِینَ فِیکُمْ بِالْجَوْرِ وَ الْعُدْوَانِ»؛ این افراد با ستم و تعدی بر شما حکومت میکنند و اینها حق حکومت ندارند. بعد فرمودند: آیا شما نمیبینید که حق را علناً زیر پا میگذارند و باطل علناً ترویج میگردد و شما بیتفاوت ایستادهاید نگاه میکنید؟ و هنگامی که من شما را به ایستادگی در برابر آنان فرامیخوانم، شما من را نصیحت میکنید؟ به خدا سوگند که مرگ در چنین وضعیتی جز سعادت نیست و زندگی در کنار این افراد و زیر سلطه این رژیمها جز بیچارگی، نگونبختی و ننگ و ملالت نخواهد بود. در سخنی که امام حسین(ع) در ساعات پایانی عمر شریف خود در کربلا به آن استناد فرمودند که پیامبر اکرم(ص) فرمود: هر کس حاکمان و قدرتهای طاغوتی و ستمپیشه جهانی را ببیند و در برابر جنایات آنان فریاد برنیاورد، سینه سپر نکند، سکوت کند، به توجیه دست بزند و با آنان سازش و بیعت کند، پروردگار در روز رستاخیز آن مردم را همراه با همان ستمگران و حاکمان ظالم و دیکتاتور محشور خواهد فرمود و هر دو گروه با یکدیگر به آتش دوزخ خواهند رفت. حضرت در آن جا فرمودند: «إِنِّی أَحَقُّ بِهَذَا الْأَمْرِ»؛ من به اداره حکومت اسلامی سزاوارترم؛ زیرا من در مکتب رسول خدا تربیت شدهام، اینها همیشه با اسلام مبارزه میکردند. این از این نکته و مقاومتهایی که امام حسین داشتند. اینها میگویند این فرهنگ حسینی و زینبی برای همان هزاروچهارصد سال پیش است ما فقط به یاد آنها یک آش نذری بخوریم و به عزاداری و سینهزنی بپردازیم و با ریختن قطرهای اشک، همه گناهان ما بخشوده میشود و بدون تحمل هیچگونه ایثار و فداکاری، به بهشت میرویم.
***
اما به یاد داشته باشید که حضرت زینب(س) چندتا کار بزرگ میکند. میگویند که زینب رهبر اسیران بوده است فکر میکنند از کربلا به بعد اینها سفر اتوبوس شدند و یک مسافرتی کردند حالا ناراحت هم بودهاند! هیچ کس نمیتواند تصور کند که صحنه کربلا چه بوده است! دختر امام حسین(ع) آمده میگوید روز عاشورا آمده به پدرش میگوید پدر شما طوری رفتار میکنید که انگار دیگر از امروز به بعد شما با ما نیستی و حرفهای شما بوی خداحافظی میدهد. من میخواهم به هر کجا که میروی با تو بیایم و تاب جدایی از تو را ندارم. امام حسین(ع) او را در آغوش کشیدند، بوسیدند و فرمودند که شما باید این مسیر را ادامه بدهید.
میدانید همه یاران امام حسین(ع) که به شهادت رسیدند، آن حضرت آمدند طفل شیرخوار (علیاصغر) را از مادرش گرفت. آن کودک از شدت تشنگی در آستانه هلاکت بود مادرش شیر نداشت و قطرهای آب هم نبود. امام حسین(ع) میخواست این هم به دست دشمن شهید بشود. ایشان به حضرت زینب(س) فرمودند که علی را از مادر او بگیرید و بیاورید. مادر کودک نظارهگر این صحنه جانسوز بود. کودک را از دستان زینب گرفتند و به امام حسین(ع) دادند. حضرت در برابر سپاه دشمن ایستادند، طفل را بر روی دستان خویش بلند کردند و فرمودند: اگر آب را بر ما بستید، آیا این کودک خردسال هم از آب سهمی ندارد؟ میداند که میزنند. دشمن تیر سهشعبه میزند و خون گلوی او ریخته میشود امام حسین(ع) کف دست مبارک خود را زیر گلوی اصغر گرفتند، خون او را به سوی آسمان پاشیدند و فرمودند: پروردگارا! «هَوَّنَ عَلَیَّ»؛ تحمل همه این مصائب بر من آسان است، زیرا تمام این وقایع در پیشگاه تو اتفاق میافتد و دیدن تو برای من کفایت میکند. آن حضرت به همه نشان داد که اینها به طفل چندماهه هم رحم نمیکنند. نقل شده که ایشان در همان حالت ایستاده، با غلاف شمشیر گودالی در خاک حفر کردند، پیکر کودک را در آن نهادند و بر روی او خاک ریختند. پس از آن، امام حسین(ع) چندین بار به تنهایی به قلب سپاه دشمن تاختند و هر بار که بازمیگشتند، عدهای از لشکریان باطل را به هلاکت رسانده و جراحتهای تازهای بر پیکر مطهر خویش برمیداشتند، تا جایی که کل پیکر مطهر ایشان غرق در خون شده بود. پیش از آن هم امام حسین(ع) جامه کهنهای را بر تن کردند و جامههای دیگر خود را درآوردند و فرمودند: این سپاهیان پس از به شهادت رساندن من، حتی به لباسهای من هم رحم نخواهند کرد و جامههای من را به غارت خواهند برد؛ بگذارید جامهای ساده و بیارزش بر تن من باشد تا دستکم آن را از تن من به غارت نبرند.
در آخرین مرتبهای که امام حسین(ع) عازم میدان نبرد میشوند، با حضرت زینب(س) کلماتی را ردوبدل کردند. حضرت زینب با صدای بلند گریستند و امام حسین(ع) خطاب به ایشان و بانوان حرم فرمودند: من در این نوبت که راهی میدان میشوم، دیگر بازنخواهم گشت. شما ضجه و ناله سر ندهید و کاری نکنید که دشمنان احساس پیروزی کنند؛ شما قوی هستید و قوی بمانید. از این به بعد کار من و ما تمام میشود و کار بزرگ شما شروع میشود. حضرت زینب(س) به امام حسین(ع) عرض کردند: اگر این بار نوبت آخر است که شما راهی میدان میشوید، این بار آرام و آهسته گام بردارید و همانند دفعات قبل مَتاز؛ ای برادر، آیا ممکن است این بار آرام حرکت کنید تا من بیشتر به سیمای شما نگاه کنم؟ زیرا این آخرین نگاه است: «مَهْلًا مَهْلًا یَا ابْنَ الزَّهْرَاءِ»؛ ای پسر زهرا، این بار آرامآرام حرکت کن تا من تو را تماشا کنم. امام حسین(ع) به حضرت زینب(س) فرمودند: شما باید تمامی صحنههایی را که با چشم خود می بینید، برای دیگران نقل کنید؛ حتی تکهتکه شدن پیکر من را هم ببینید. این دفعه که امام حسین(ع) راهی میدان نبرد شدند تنها اسب بیسوار ایشان پر از تیر و خون برمیگردد که آنجا حضرت زینب(س) میدوند و به وسط جنگ و معرکه میآیند و عمر بن سعد را در آنجا دیدند. عمر بن سعد در روزگار کودکی همبازی و آشنای امام حسین(ع) بود و هر دو خاندان یکدیگر را به خوبی میشناختند؛ زیرا پدران هر دوی آنها از اصحاب رسول خدا(ص) بودند. پدر عمر بن سعد، یعنی سعد بن ابیوقاص، از فرماندهان فتح ایران بود. هرچند که او پس از رحلت پیامبر(ص) با علی(ع) بیعت نکرد اما حضرت زینب(س) همه آنها را میشناختند، زیرا همه آنها قبلاً در کوفه ساکن بودند. حضرت زینب(س) رو به عمر بن سعد کردند و فرمودند: آیا در پیشگاه چشمان تو و با فرمان تو پیکر حسین را تکهتکه میکنند؟ در حالی که لشکریان سر از بدن مطهر امام حسین(ع) جدا ساخته بودند، حضرت زینب آمدند تا بر صورت برادر بوسه زنند، اما اثری از صورت ندید؛ و لبهای خود را بر رگهای بریده گردن امام حسین(ع) گذاشت و آن رگهای بریده و خونین را بوسید.
شما ببینید که حضرت زینب(س) چه رنجها و دشواریهای عظیمی را به جان خریدند. نخست این که تپهای در آنجا قرار داشت که به «تلّ زینبیه» شهرت یافته است؛ «تلّ» به معنای تپه و بلندی است. تلّ زینبیه مکانی مرتفع بود که حضرت زینب(س) بر فراز آن میرفتند؛ زیرا امام حسین(ع) خیمههای اهلبیت را در گودالی برپا کرده بودند تا شاید کودکان صحنه شهادت پدران خود را مشاهده نکنند. اما تلّ زینبیه مکانی بود که امام حسین(ع) به حضرت زینب اذن دادند تا بر فراز آن بروند و صحنهها را ببینند. حضرت زینب(س) از آن بلندی، صحنه شهادت تکتک یاران را با چشم خود تماشا میکردند و گاهی از همان بالا شعار سر میدادند، گاه سخن میگفتند، گاه میگریستند و گاه به سمت میدان معرکه میشتافتند، در حالی که دشمن به سوی ایشان تیراندازی میکرد. بزرگی مصائب حضرت زینب(س) هرگز قابل تصور نیست.
حضرت زینب(س) در آن هنگام حدود پنجاه سال سن داشتند و بانویی میانسال بودند؛ اما نقل کردهاند که ایشان پس از این وقایع دیگر توان ایستادن نداشتند و نمازهای خود را نشسته میخواند. حتی برخی راویان نقل کردهاند که موهای سر ایشان در فاصله چند روز کاملاً سفید شد. هنگامی که دشمنان خیمهها را به آتش کشیدند، حضرت زینب(س) به هر سو میدویدند تا مبادا به کودکان خردسال آسیبی برسد. لشکریان سنگدل حتی گوشواره را با خشونت از گوش دختران خردسال میکشیدند و گوشهای آنان را پاره میکردند تا زیورآلات را به غارت ببرند اینقدر پست و بیشرف بودند. حضرت زینب(س) از یک سو به دنبال دختران و پسران خردسال میدویدند تا آنان را از خطر آتش و هجوم وحشیانه دشمنان که بر پیکر شهدا اسب میتاختند، سر میبریدند و غارت میکردند، حفظ نمایند. و از سوی دیگر مراقب امام سجاد(ع) بودند؛ جوانی که در آن روزها به سبب بیماری شدید، تب و لرز سختی داشتند. هنگامی که امام حسین(ع) در واپسین لحظات طنین «هَلْ مِنْ نَاصِرٍ یَنْصُرُنِی» (آیا یاریکنندهای هست که من را یاری کند؟) سر دادند، امام سجاد(ع) در میان تب و لرز و بیهوشی، با زحمت فراوان از بستر برخاستند تا به میدان نبرد بروند. بعضیها میگویند حضرت سجاد(ع) 17- 18 ساله بودند بعضیها میگویند سنشان بیشتر بوده است. حضرت زینب(س) به ایشان فرمودند: تو با این پاهای ناتوان چگونه میتوانی بر پای خود بایستی؟ امام سجاد(ع) فرمودند: آیا نشنیدید که حسین ندای "هَلْ مِنْ نَاصِرٍ یَنْصُرُنِی" سر داد و فرمود آیا هنوز کسی هست که به ما یاری رساند؟ من هرگز نمیتوانم در برابر این ندا بیتفاوت بمانم. حضرت زینب(س) ایشان را در آغوش کشیدند و فرمودند: مقصود امام حسین شما نبودید؛ ایشان به من سفارش فرمودند که من از شما مراقبت کنم. ما باید شما را حفظ کنیم و شما باید زنده بمانید. شما نمیتوانی بایستی بعد میخواهی بروی بجنگی؟ ایشان گفت تا جایی که بتوانم میروم. نقل شده که امام سجاد(ع) با تکیه بر نیزهای تلاش کردند تا بایستند، اما بر زمین افتادند و مجدداً از هوش رفتند.
ببینید من دارم شرایط حضرت زینب(س) را عرض میکنم. ایشان همزمان باید مراقب نجات کودکان از شعلههای آتش خیمهها باشند، مراق جان امام سجاد(ع) باشد که دشمنان او را نکشند. مراقب دختران جوان و بانوان حرم در برابر دستدرازی و هتک حرمت لشکریان باشند، و مراقب باشد که پیکرهای قطعهقطعهشده امام حسین، حضرت عباس و حضرت علیاکبر (علیهمالسلام) باشند. شدت مصائب به قدری جانکاه شد که وقتی کاروان اسیران را به حرکت درآوردند و سرهای مطهر شهدا را بر نیزهها بالا بردند، نگاه حضرت زینب(س) به سر مبارک امام حسین(ع) افتاد و ایشان از شدت اندوه، سر خود را چنان بر چوب محمل کوبیدند که سر مبارکشان شکست و خون از آن جاری شد. ایشان خطاب به کوفیان فرمودند: نفرین بر شما! نفرین بر شما که فرزند پیامبر خود را به شهادت رساندید! دشمنان با ساز و دهل به شادمانی پرداختند، حجاب و نقاب از چهره بانوان ربودند، اموال آنان را غارت کردند، نگاههای نامحرم به بانوان روا داشتند، از جمله خانم فاطمه که دختر امام حسین بود که خانم جوانی بود. زنان و کودکان را تازیانه زدند، تف میاندازند و دشنام دادند و سرهای بریده پدران را در برابر دیدگان همسران، مادران و فرزندان آنان میآوردند و نشان میدادند تا دلهای آنان را به آتش بکشند و میگفتند اگر گفتی کدام بابای توست! میخواهم اندکی شرایط زنان عاشورایی را درک کنید که چطوری بود. هنگامی که کاروان اسیران را وارد شهر کوفه کردند، مردم به هلهله و پایکوبی مشغول بودند. در همان حال که دستهای حضرت زینب(س) را با زنجیر بسته بودند، ایشان با وقاری بیمانند از جای برخاست؛ چنانکه راویان سپاه دشمن نقل کردهاند: هنگامی که زینب برخاست، ما گمان کردیم که علی یا فاطمه بلند شد تا خطبه بخواند. ایشان لحظاتی در سکوت کامل ایستادند و چنان هیبتی بر مجلس سایه افکند که آن جمعیت انبوه ناگهان خاموش و آرام شد. دشمنان در پی آن بودند که با نشان دادن اسیران جشن پیروزی برپا کنند، اما حضرت زینب(س) از همان آغاز معادله را دگرگون کرد. هنگامی که مردم کوفه شروع به گریستن کردند، ایشان فرمودند: تا ابد گریه کنید!» امام سجاد(ع) از عمه خود پرسیدند: این مردم برای چه کسانی گریه میکنند؟ حضرت زینب(س) فرمودند: اینها برای ما گریه میکنند. امام سجاد(ع) فرمودند: پس چه کسانی ما را کشتند؟ آیا همین افراد نبودند؟ آنان هم در کنار یزید شمشیر میزنند و هم بر ما اشک میریزند؟ هنگامی که عدهای از مردم برای کودکان کاروان نان و خرما و آب آوردند، حضرت زینب(س) گفت آن غذاها را طرف خودشان پرت کنید! اینها خاندان، فرزندان پیامبر هستند؛ آیا شما هم به ما خیانت میکنید و هم به ما صدقه میدهید؟
شما ببینید یکی از کارهایی که ایشان میکرد، تمام مردان شهید شدند کاری که به عهده همه مردان با هم بود حالا به عهده حضرت زینب(س) است. آن شرایط سختی که امام حسین(ع) و اصحابشان تا ظهر عاشورا داشتند، حضرت زینب(س) آنها را دیده بود حالا آنها شهید شدند از این به بعد، حضرت زینب(س) مشکلات را بعد را بر دوش دارند.
نقل شده وقتی حضرت زینب(س) پیش از شهادت از امام حسین(ع) پرسیدند پس از شما ما با این زنان و کودکان چه کنیم؟ امام حسین(ع) فرمودند: شما توانایی هدایت این راه را دارید و ارزش اقدامی که شما انجام خواهید داد، کمتر از کار ما نیست؛ امروز رسالت ما پایان مییابد و رسالت بزرگ شما آغاز میشود. امام حسین(ع) به حضرت زینب(س) تفهیم کردند که شما باید در دوران اسارت، حرکتی تاریخساز را رهبری کنید. برپایی مجالس ذکر مصیبت در طول تاریخ تا الآن، ثمره مجاهدتهای حضرت زینب(س) است. حتی نخستین فردی که در سرزمین کربلا با صدای بلند و زار زار گریه کرد عمر بن سعد، قاتل امام حسین(ع) بود که بلند بلند گریه کرد که این چه کاری بود ما کردیم؟ ما چارهای نداشتیم! چون قبل از شروع جنگ، امام حسین(ع) با او مذاکرهای داشتند که ای عمر بن سعد! آیا تو جایگاه من و یزید را نمیشناسی؟ او گفت: چرا میشناسم. حضرت فرمودند: پس تو باید در کنار ما باشی یا در کنار جبهه باطل؟ او پاسخ داد: ««اَلْمَأْمُورُ مَعْذُورٌ»؛ من مأمور حکومت هستم و ناچارم اطاعت کنم؛ شما با حکومت درنیفتید و تسلیم شوید. امام حسین(ع) فرمودند: چرا خود را مجبور میدانی؟ او گفت: به من دستور دادند جلوی شما بایستم یا شما را اسیر کنم اگر اطاعت نکنم خانواده من در کوفه در معرض خطر هستند، حکومت به زن و فرزندان من آسیب میرساند. حضرت فرمودند: اگر دغدغه تو خانوادهات هست، من یارانی در کوفه دارم که همین امروز خانواده تو را مخفیانه از کوفه خارج میکنند و به نقطهای امن میبرند که دست حکومت به آنها نرسد. او گفت: فقط مسئله تنها خانواده من نیست؛ املاک، زمینها و تمام زندگی من در اینجا است. حضرت فرمودند: من در شهری دیگر مانند طائف، ملکی بهتر و امنتر برای تو فراهم میکنم تا دست این حاکمان به تو نرسد؛ پس با این افراد همکاری مکن. آخرش عمر بن سعد گفت حقیقت این است که به من وعده دادهاند اگر مانع حرکت شما شوم و شما را وادار به تسلیم کنم، حکومت تهران (ری) را به من میدهند! در واقع کربلا قربانی حکومت تهران شد! آن موقع تهران که نبود بلکه تهران یک روستایی در اطراف ری بود! حکومت به عمر سعد گفت اگر بتوانی جلوی حسین را بگیری و آتش را بخوابانی حکومت ری (تهران) یعنی یک بخش مهمی از تهران را که خیلی ثروت داشت به تو میدهیم! امام حسین(ع) به او فرمودند: تو هرگز به حکومت ری دست نخواهی یافت و از گندم ری نخواهی خورد؛ این ستمگران از تو بهرهکشی میکنند و به عهد خود وفا نخواهند کرد؛ تو فردی نگونبخت هستی که مصداق «خَسِرَ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ» میشوی. عمر بن سعد با وقاحت تمام گفت: حالا اگر از گندم ری نصیبی نبرم، به خوردن جوی آن راضیام! امام حسین(ع) تمام بهانههای او را سلب کردند تا او صریحاً اعتراف کند که تنها به طمع مال و جاه دنیا در برابر تو ایستادم.
حضرت زینب(س) در سراسر مسیر اسارت، در هر منزلی که فرود میآمدند، حتی اگر مخاطبان ایشان چند تن از مأموران حکومتی یا اهالی آن منطقه بودند، به روشنگری و افشاگری میپرداختند و اجازه ندادند این کاروان از مکانی بگذرد بی آنکه حقایق برملا شود.
در کتب تاریخی روایت شده است هنگامی که کاروان اسیران در کوفه محبوس بودند تا به شام منتقل شوند، بانویی مؤمنه به صورت ناشناس نزد حضرت زینب آمد و عرض کرد: ما در کوفه جمعیتی هستیم که میتوانیم امشب دست به شورش بزنیم و حتی اگر همگی به شهادت برسیم، بالاخره از شما یک دفاعی بکنیم بعد گفت ما شبها بر دیوارهای کوفه علیه یزید و به سود خاندان شما شعار مینویسیم تا نگذاریم این خون پایمال شود؛ ما در سایر شهرها هم یارانی داریم و بر در و دیوارها حقایق را خواهیم نوشت که اینها چه کردند! دشمنان کربلا را تحریف کردند تا بگویند حسین سرطان گرفت یا سکته کرد و مرد! این خانمها نگذاشتند که این خون خشک و بخار شود. اینقدر قضیه کربلا را گفتند که حتی زنان یزید را به گریه انداختند چه برسد به بقیه. در شام و سوریه یک نهضت زنانه به راه انداختند که بعد خانوادهها درگیر شدند که یزید ترسید و گفت اینها را زوتر ببرید. در آن لحظات پایانی که امام حسین(ع) بر خاک افتادند و به شهادت رسیدند، حضرت زینب(س) فریاد برآوردند: «وَا أَخَاهُ» (ای برادر من!)، «وَا سَیِّدَاهُ» (آقای من!)، «وَا أَهْلَ بَیْتَاهُ» (ای خاندان من!)، «لَیْتَ السَّمَاءَ انْطَبَقَتْ عَلَى الْأَرْضِ» (ای کاش آسمان بر زمین فرومیریخت!)».
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
هشتگهای موضوعی